خرید بک لینک

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۸ - 20:27 - روح الله محسنی -

به نام آفریدگار مهربانی

در حُسن حسن

سه سال پیش وقتی هیاهوی آمال و آرمانهای بچه های شهر دژکرد در آهنگ خبر نتایج مدارس نمونه جان گرفته بود، بچه ها تک تک آمدند و از بخت و اقبال خویش پرسیدند.

بلند بختا! که قبول می شد و از محنت محدودیت های ذهن خویش رها می شد. با دقتی مسلح تر از ریز بین ترین تلسکوپ های جهان در آسمان پر ستاره آرزو ها سیر کردم و نیافتم هیچ کور سویی از یک ستاره که بر بخت بچه ها چشمک زده باشد. من که با تمام وجودم عشق ورزیده ام به سامان دوست داشتنی ام، تشنه یک صحبت طولانی ماندم تا نوجوانی از همه پر شور تر و جویا تر بر من وارد شد. به خدا! هر انتظار داشتم جز اینکه حسن نتیجه آزمون نمونه دولتی بخواهد و بی خیال تر از سنگی که سر راه جریان ظریف جویبار باش، در پی جواب سلامش، به کار خویش پرداختم. من افسرده سوالهای بی پاسخ مانده بودم و خیلی سخت است که مجبور باشی به شکوه یک امید«نه» بگویی. حسن هم از من نتیجه خواست.

ما هیچ نتیجه ای نداریم وقتی به جمع نرسیم. نتیجه خلوت دستان ما صاف و ساده بودن است. گفتم باشد . مشخصات حسن که شامل یک نام کوتاه و آرزوی بلند بود در سرعت سامانه ای هوشمند و بی امان و سرسام آور مجازی رفت که برگردد.

در فاصله دیدن یک ستاره یا برقی که از چشمان گذر کند و یا خیالی که در اندیشه انسان باشد، صفحه باز شد و زندگی آغاز زیبایی گرفت. نتیجه حسن با بقیه تفاوت داشت ! من که باورم نمی شد دوباره و سه باره نگاه کردم. یعنی واقعا ما قبولی داشتیم ، یعنی واقعا فضای پر اشتباه سامانه های امروزی اشتباه نکرده اند، نه حسن قبول شده بود . با پدری پیر و خانواده ای بی بضاعت ، عمو مهرعلی سالها پیش همسر زحمتکش خود را از دست داده بود و داغ جوانی ، سربازی رفته و نامزدی را هم در کوله بار خاطرات پر اندوه خویش داشت. و امیدش فقط حسن بود.

به من که در خویشتن خویش فرو رفته بودم تلنگری زد . چی شد قبول شدم؟ گفتم بله . به خدا قسم! آن لحظه هر گز فراموشم نمی شود. حسن روی ناخن های پا بلند شد و چنان سلولها و مویرگهایش تکان خوردند که حیرت و شادمانی تمام وجود ش را فرا گرفت و چهره لاغر و معصومش شاد شد که من نیز همپای تمام موههای بدنش از خود برخاستم. و با شادمانی بی توصیفی خداحافظی کرد و رفت.

و باور کنید تا یکسال بعد هرگاه در پی امید خویش از خدا شادی خواستم ، گفتم ای خدایی که حسن را شاد کردی مرا نیز شاد کن.

حسن روزهایی پایانی تابستان را سوار بر اسب دل انگیز امید هایش نمی دانم چطور به پاییز رساند. اسمش فضای شهر را پر کرده بود و نگاه حسرت آمیز رقیبان از صحنه مانده، ردش را تعقیب می کردند.. پاییز شد و سلطان فصل ها بر اسب زرد یالدار باد، برگهای خزان زده را پیچ و تاب داد و حسن در رنگ آمیزی زیبای پاییز با پدر و مادر و دوستان و شهرش بدرود کرد و به سوی آسمان پر ستاره مدرسه نمونه دکتر حسابی رفت .

حسن نقل دهان دوستان و امید پدر بود و عمو مهرعلی پیر، یکسره از حسن می گفت:«اگر میل خدا باشه حسن آینده خوبی داره»، «حسن چراغ خونمه»، حسن دیگر گفتن نداره و ...

اما افسوس که ما نمی دانیم راز این بازگشت های بی برگشت چیست.دل از مهر این سامان نمی کند، دل از دوستان نمی برد؟ و چه حکایتی ظریف تر از راز پرستو در این بازگشت بی برگشت بود. حسن در نیمه سال در میان بهت و حیرت همگان به دژکرد برگشت . آمد تا از خوابگاه رها شود و در هوای عاشق پرور شهرش سیر کند و نمی دانیم نامه کدام برادر و یا ساز و چنگ کدام رودکی با امیر سامانمان آن کرد که این شد. اما این بار وارونه نواخت و حسن باز آمد. و ماجرای آن همه استعداد و درس خواندن را میان بچه ها و دوستان قدیمی اش از سرگرفت.

دور افتاده ترین سوال در یک چشم به هم زدن اسیر چنگال حسن بود. نمره های عالی و درصدهای عالی تر . نام حسن در فضای ذهن خانه و مدرسه پیچیده بود و بعد ازین خبر تنها یک خبر دیگر باقی مانده بود تا حسن را تکمیل کند و آن خبر لحظه به لحظه نزدیکتر می شد، یازدهم رو به خرداد داشت و آخرین آزمونی که حسن را به دوازدهم و سال آخر می رساند زمزمه اش به گوش می رسید ولی امان از این دوازهمی های اسرار آمیز غایب. و کنکور آبستن آخرین خبری بود تا پیروزی حسن پدید آید. ولی اردیبهشت نتوانست در میان همه زیبایی های خود این گل را تقدیم خرداد حسرت انگیز خشک دهد و صبح پشیمان شده بیست و سوم اردی بهشت ناگزیر از انتشاریک خبر بود، خبر از کنکور و نتیجه یک رتبه عالی نوبد. خبر خسته و کوفته از راه رسید. ای وای حسن به دار آیخته شده بود، حسن در پی چه اندیشه ای خویشتن را به کام مرگ سپرده بود. خدا می داند ! آری همان حسن که می توانست آرزوی پدر و مادر را برآورد و فردا برای کشور عزیزمان یک حقوق دان، روانشناس ، یک دبیر لایق، یا یک شخصیت گرانسنگ در حوزه علوم انسانی باشد.

حالا پس این روزهای غم آلود باید سراغ روزهایی برویم که شعرش را روزگار کودکی خوانده ایم و باید راه تکر بر خطر ببندیم و زخمهای عمیقمان را با تدبیر و تفکر التیام بخشیم.

روحش شاد باد.

شهر من چندی نشستی غم به چهر

بچه هایت رفته اند در ماه مهر

کوچه هایت سربه سر پیچیده اند

شکل پاییز درخت میوه اند

تا دوباره سیبهایش گل کنند

پس زمستان گوچه ها را شُل کند

تازه گردد زخم گل های زمین

زیر پای بچه هایی نازنین

برچسب: نویسنده: آریا ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 12 بهمن 1399 ساعت: 20:16

صفحه بندی